خرید بک لینک
دلم خوش بود یه روزایی.مثلا بارون که میومد و با خاک بوش بلند میشد ، مثلا عید که میشد ، ناهارا که قرمه سبزی داشتیم ، خونه ی قیام شرقی پلاک ۷۴ ، گِل بازی تو حوض کوچیکه با سپهر ، بچه گربه های تو زیرزمین ...

روزاییم که دلم خوش بود تخم سگ میشدم به قولِ مامان.رو زمین بند نمیشدم.بیشتر از همیشه سر و صدا میکردم.جیغ میزدم.با سمیرا و سپهر کتک کاری میکردیم.انرژیم بیشتر میشد اخه.

دلم میخواد یجوری شه دلم خوش باشه اندازه همون وختا...

برچسب: شهریور, نویسنده: یگانه خلیلی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 0:45

کاش شب که میشد و میخوابیدیم صبح ها تاریک تر از شب بود.چشممان عادت داشت به تاریکی.کورمال کورمال میرفتیم اول صبحی هم را بغل میکردیم.دِل را میدادیم و قلوه را میگرفتیم در آن تاریکی صبح.چقد قشنگ تر میشد که توی آسمان صبح ستاره داشتیم.

کاش ظهر ها سردترین هوای روز را داشت.کاش دماغمان یخ میکرد از سرمایِ سر ظهر.کاش از سرِ لوس بازی هوای تاریک و سرما هر صبح هر ظهر هر شب میخزیدیم بغل هم...

برچسب: اینجا,دورتَرین,نقطه, نویسنده: یگانه خلیلی تاريخ: دوشنبه 30 مرداد 1396 ساعت: 5:17

سرد_خاموش_شب_دلِ پر غصه_خونه_خاک_خیس_انگشت_چوب_دقت_دالون_خط کف دست_

برچسب: نویسنده: یگانه خلیلی تاريخ: دوشنبه 30 مرداد 1396 ساعت: 5:17

همین امروز صُب فک میکردم وختی یه اتفاق خیلی بد واسه یکی میفته فقط به نظر ما که خیلی دوریم و از بیرون نیگا میکنیم خیلی تلخه.میگفتم خدا دلش نمیاد هیشکی انقد زجر بکشه.همون اولِ کاری جونِ طرفو میگیره، بش مرگ خوب میده... میگفتم اون آدمی که ما میبینیم سرش بلا میاد فقط یه جسم خالیه وگرنه روحشو خدا نذاشته یه ذرَم اذیت شه...الان خیلی زَخمیم.ینی روحم.ینی دل و دماغشو ندارم دیگه صبا پاشم.دوس دارم بخوابم.اونقد که بمیرم.دیگه دلم نمیخواد اَداشو دربیارم حالم خیلی خوبه.دلم میخواد یه گوشه بی صدا تموم شه.همونجوری که بابا گفت میخوام سر به تنت نباشه... آخ چقد غمِ زیاد بو میده.بو گند.بوی آشغال.بوی اینکه فقط باید قوادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یگانه خلیلی تاريخ: دوشنبه 30 مرداد 1396 ساعت: 5:17

خوابم خوب بود.توش دریای طوفانی داشت.توش آدمای دوس داشتنی داشت.توش خوشگذرونی و قشنگی داشت.وِل کنیم این دنیا رو.بریم سرمونو بذاریم بخوابیم...

برچسب: میکنم,دیگه, نویسنده: یگانه خلیلی تاريخ: دوشنبه 30 مرداد 1396 ساعت: 5:17

خستم.دلم لَم دادن میخواد و دیدن...

هیشکی تو جریان احوالِ کسی نیس.شما فقط ازین که لیستتون طولانی شه خوشتون میاد.مسئله ی در جریان بودن مهمه...

برچسب: خوشم,نمیاد, نویسنده: یگانه خلیلی تاريخ: دوشنبه 30 مرداد 1396 ساعت: 5:17

هر هشتم ؛ خاک بر سر میشم.دلم واسه آدمی تنگ میشه که نباید بشه.واسه مترویی که تو راهرواش کلی خاطرهی بوگندو افتادن اونجا.واسه بافت سبزِ قدیمیش.واسه ماشینِ داغون و به دردنخورش.واسه چهرهی داغون تر و اعتماد به نفس الکی بالاش...

کاشکی که یادم میرف.یه روزی میشد که از ذهنم رفته باشه...

برچسب: استخوانهایی,دوست,داشتند, نویسنده: یگانه خلیلی تاريخ: دوشنبه 30 مرداد 1396 ساعت: 5:17

تنها چیزایی که یادمه صدای رادیوی خرابه.بعدش یه آهنگ آروم بعدش صدای شهاب که میگه میتونم تصور کنم من نوازنده ی همین آهنگیم که داره از رادیو پخش میشه...

اونور یکم دورتر اون آقاهه با دوقلوهایی که میومدن واسه زیان فرانسه پای میزِ صبونه دارن میخندن و بازی میکنن...

سر کوهِ بلند نی میزنُم نی...

برچسب: جونوم,تفنگه, نویسنده: یگانه خلیلی تاريخ: دوشنبه 30 مرداد 1396 ساعت: 5:17

آدمی به خوردن ناملایمات زندگیش زنده است.به اینکه مثل هیچ وقت به رویش نیاورد.

دستت را به من بده ... دستهای تو با من اشناست...

برچسب: نویسنده: یگانه خلیلی تاريخ: دوشنبه 30 مرداد 1396 ساعت: 5:17

یه وختی میشه یهویی یکی دسِتو میگیره و میبردت جلو جلوها.میشونتت اول صف.میترسی برگردی عقبو نگا کنی حتی.میترسی چشاتو وا کنی و باوَر کنی اول صف نشستی...فقط میخوای با چشای بسته حس کنی که اون اولی.حس کنی همه دارن نگات میکنن و تو دیگه برات ذره ای اهمیت نداره که دربارَت چی فک میکنن.

خیلی بی تفاوت شدم.میخوام اجازه بدم زمان منو تو خودش حل کنه.میخوام بذارم قراره هر چی بشه اتفاق بیفته.دیگه نمیخوام جلوی هیچ اتفاقیو بگیرم...

برچسب: نویسنده: یگانه خلیلی تاريخ: يکشنبه 14 خرداد 1396 ساعت: 20:33

آدما عوض میشن هندونه.بَد میشن.فراموش میکنن.روزای خوبو بدو.خاطره ها رو.چند سال زندگی باهمو.تو نمیتونی کاری کنی جلوی عوض شدنشونو بگیری.تو فقط میتونی از دور نگاشون کنیو وَختی دیدی عوض شدنشون داره حالتو بِهَم میزنه سرتو بندازی پایین و بری. تو نمیتونی همه آدما رو خوشحال و راضی نیگَر داری.نمیتونی یکاری کادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یگانه خلیلی تاريخ: يکشنبه 14 خرداد 1396 ساعت: 20:33

چه روزا عجیب غریب شدن.آدم دلش میخواد شبا تو خواب هی بو بکشه و بفهمه صب فردا چی میشه.اما وَختی صب میشه میبینی تموم دیشبِتو الکی بیدار موندی.همه چی فرق کرده...

همه چی عوض شده...

برچسب: نویسنده: یگانه خلیلی تاريخ: يکشنبه 14 خرداد 1396 ساعت: 20:33


سردم است. مثل بچه ها گریه می کنم. دلم می خواهد هرجایی جز اینجا باشم. از خودم می پرسم با چه حالی برگردم خانه. رو به آسمان میکنم؛ حتی یک ستاره هم در آسمان نیست. گریه ام بیشتر و بیشتر می شود. امیدم از همه جا ناامید شده ...
کاش کسی جایی منتظرم باشد
این آرزوی زیادی است؟

آنا گاوالدا از کتاب کاش کسی جایی منتظرم باشد

برچسب: نویسنده: یگانه خلیلی تاريخ: يکشنبه 14 خرداد 1396 ساعت: 20:33

از نردبون اومدم بالا.خودم گرفتمش.با همین دستام لمسِش کردم.ولی دیگه هیچی زیر پام نیس بیام پایین ...

برچسب: نویسنده: یگانه خلیلی تاريخ: يکشنبه 14 خرداد 1396 ساعت: 20:33

داشتم دور میشدم.دقیقا اون وسطا بودم که یهویی عین احمقا نفس کشیدم و نفس کشیدم...

چی میشد آدم هر وَخ دلش میخواس همه چی تموم میشد و دود میشد؟

برچسب: نویسنده: یگانه خلیلی تاريخ: يکشنبه 14 خرداد 1396 ساعت: 20:33

صفحه بندی